روز شمار انتخابات دوره دوم شورای شهر لردگان
پنجشنبه مورخ ۱۳۸۱/۱۰/۱۲ صبح زود از خواب بیدار شدم، ماشین را روشن کردم به منزل محمدیار رفتم، وسایل کار را داخل نیسان گذاشتیم، به بنگاه مصالح فروشی برای خریداری خاموت رفتم، دیدم تعدادی از فامیل جمع شدند برای رفتن مراسم مشهدی علی سینا حسنی، من ماشین را به محمدیار دادم و خود با فامیل به مراسم رفتیم، پس از مراسم نصیر محمد حسنی را دیدم او گفت: ما محمد ماندنی به شما رای می دهیم از او تشکر و پیاده به دبیرستان ایثارگران رفتم، چند دقیقه با همکاران در خصوص انتخابات شورای صحبت کردم و به مغازه خودمان برگشتم( اولین کتابفروشی و لوازم التحریر در شهرستان لردگان متعلق به من بود این مغازه بنام کتابفروشی انقلاب در بلوار شهدا دایر گردید) گروهبان امد، گفت: امشب بیا برویم منزل مشهدی حسین خون بامیری( مرحوم مشهدی حسین خون بامیری در فروردین ماه سال ۱۳۹۵ در بیمارستان هاجر شهرکرد از دنیا رفت، او را در قبرستان گلزار شهدا دفن کردند، مشهدی حسین خون دو زن داشت، زن اول در منطقه ساطح روستای سرزگاب در زمستان بر اثر بیماری فراگیری به اتفاق فرزندانش به جز عزیزخان از دنیا رفتند، آن سال را سال قریاضی می گفتند، بعد از فوت همسر اول، زن دوم اختیار کرد، که از زن دوم صاحب یک پسر و ۷ دختر شد) ظاهرا از دست شما نگران است، گفتم باشد قرار شد عصر به منزل او برویم، خانم شریفی کارمند شهرداری با من تماس گرفت گفت: با خانم گلی رحیمی هماهنگ کردم بروید او را ببینید،( گلی رحیمی دختر حاج خانجانی رحیمی بود که مغازه مزون عروس داشت) مغازه را بستم، به مغازه مزون فروشی خانم رحیمی واقع کنار آسیاب قدیم آقای محمودی رفتم، مسئله انتخابات شورای شهر را مطرح کردم، ایشان مطالبی بیان، آنگاه قول داد که از من حمایت کند، از او خدا حافظی کردم به مغازه برگشتم، تعدادی از اقوام امدند گفتند، عروسی پسر حاج سرتیپ بامیری است بیا برویم عروسی، هرکدام مبلغ ۱۰۰۰ تومان یوزی دادیم، و به منزل سرتیپ بامیری رفتیم، پس از صرف نهار، آمدم مرغداری، تا عصر مرغداری بودم، سپس به منزل برگشتم، گروهبان تماس گرفتندگفت: ساعت ۷/۵ با نوروزی بیائید تا برویم منزل مشهدی حسین خون، ساعت ۷/۵ به اتفاق نوروزی به منزل گروهبان رفتیم، همسرش گفت نیست، رفت منزل پیران بامیری، تعارف کرد، ما وارد شدیم مدتی نشستیم، چون گروهبان برای شام دعوت بود، دور آمد، همسرش به او زنگ زد چند دقیقه بعد امد، به اتفاق به منزل مشهدی حسین خون رفتیم، آقایان پیرزاد، قربانعلی، ضربعلی منزل او بودند، وارد شدیم سلام و احوالپرسی کردیم، گروهبان موضوع انتخابات شورا را مطرح کرد، عزیزخان گفت: ما یک رایی داریم به شما می دهیم، اما در جلسه شما شرکت نمی کنیم، بعد شروع به گله گذاری کرد، ما برای انتخابات یوسف پور به خاطر شما با خانواده حاج باباجون دعوا کردیم، شما منزل عزیز محمد گفتید غلط کردید که دنبال من آمدید، از شما خواستیم ضامن اقامراد شوید نشدید، وقتی از ساطح آمدیم لردگان شما به دیدن ما نیامدی؟ خلاصه بحث به بدی کشیده شد، من هم شروع کردم جواب دادن، البته جواب های من از روی عصبانیت بود، نه واقعییت. عزیزخان گفت: وقتی شورا خواست شما را به عنوان شهردار معرفی کند، حبیب نگذاشت و با شما مخالفت کرد. عزیزخان عصبانی شد و شروع کرد به فحاشی به کاعلی خون، فلذاجلسه بدون نتیجه به پایان رسید، به منزل امدم، به خاطر فشار روحی تا نیمه های شب خوابم نبرد، شروع به نوشتن این مطالب کردم، زیرا به خاطر رفتارآقایان ملاکریم، و عدم حمایت واقعی از من، فشار روحی و روانی زیادی به من وارد شد، ناچار بودم سکوت کنم و خیلی از واقعیت ها را کتمان کنم، و تنها به خدا پناه ببرم.
صبح رفتم، محمدیار و محمدخان را سوار ماشین کردم برویم مرغداری، با محمدخان بحث دیشب با عزیزخان، و عدم همراهی خانواده حاج باباجون را مطرح کردم، وی سکوت کرد چیزی به من نگفت. مشهدی نادر بامیری عموزاده ام را دیدم کنار میدان کاروان پیاده بود، در خصوص انتخابات شورا از من سوال کرد؟ من چیزی نگفتم، او گفت با خانواده حاج باباجون هماهنگ شوید، باید قرآن به گردان بیندازی بروی منزل فتح الله، و فریدون بامیری، اگر می خواهی رای بیاوری باید پول، شیرینی، پتو برای مردم ببرید، من گفتم دست درد نکند، دیشب مشهدی حسین خون و پیرزاد گفتند باید مانند.... گز، پتو و پول بین مردم توزیع کنید تا به شما رای دهند؟ حالا هم شما این طور می گوئید.