روز شمار انتخابات دوره دوم شورای شهر لردگان
در روز چهارشنبه مورخ ۱۳۸۱/۱۰/۱۸ قرار شد به منزل فرج طهماسبی همسایه ام بروم، از منزل خارج شدم، جلو درب آقای طهماسبی رسیدم، دیدم رحمت الله امد، به اتفاق او به منزل فرج الله رفتیم، پس از احوالپرسی مسئله انتخابات شورای شهر را مطرح کردیم، خیلی خوشحال شد، آقای مشهدی فرج الله طهماسبی در همه انتخابات ها هم فکر و همراه ما بود، به همین خاطر اطمینان داشتم در حمایت از ما کوتاهی نمی کند، از او خدا حافظی کردیم، به منزل حسین طهماسبی رفتیم درب زدیم پسرش در را باز کرد، گفت: بابام رفت اصفهان برای خرید ساختمان، به منزل محمد اسحاقی رفتیم، به گرمی از ما استقبال کرد، برادر خانمش منزل بودند، گفت قبل از اینکه شما تشریف بیاورد من خودم برای شما تبلیغ می کردم، بعد از آنجا به منزل میلاد صادقی رفتیم، میلاد از قبل با کسی وعده داشت، تا ما درب زدیم فکر کرد، آن طرف است، وسیله ای را آورد تحویل دهد، تا ما را دید بسیار خندید، به طبقه دوم منزلش رفتیم چای صرف شد و در خصوص انتخابات شورا صحبت کردیم قول داد همراهی کند، میلاد صادقی از فوتبالیست های معروف شهرستان بود، که گاهی با هم در تیم منتخب شهرستان بازی و گاهی رقیب یکدیگر بودیم. سپس به منزل احمد ویسی رفتیم نبود، به منزل سیدعلی موسوی رفتیم، همسرش به گرمی از ما استقبال کرد، سیدعلی موسوی جانباز جنگ تحمیلی بود که در سال ۱۳۶۱ پایش قطع شده بود، من عضو گروه سرود بودم، وقتی سیدعلی در سال ۶۱ بعد از مجروحیت به لردگان امد ما به منزل او رفتیم و به افتخار او سرود خواندیم. چون پای سیدعلی مصنوعی بود تا خواست آن را بپوشد چند دقیقه طول کشید ما با خانم نادری در خصوص انتخابات تبادل نظر کردیم آنها قول دادند از ما حمایت کنند. بعداز آن به منزل رسول غریبی رفتیم، موتورش جلو درب بود از موتورش متوجه شدیم او منزل است، درب زدیم امد درب را باز کرد وارد شدیم اعضای خانواده اش حضور داشتند، پدرش برادرانش همه حضور داشتند، پس از خوش و بش موضوع انتخابات شورای شهر را مطرح کردیم آنها بسیار خوشحال شدند، قول دادند همراهی کنند.( نام قبلی رسول خنجر بود او و برادرش خیبر در سالهای اوایل انقلاب در روستای سرزگاب ساطح معلم بودند، اهالی روستای سرزگاب عموزادهای من بودند، رسول و خیبر با مدرک تحصیلی سیکل وارد آموزش و پرورش شدند، بعدها ادامه تحصیل دادند، خیبر از آموزش و پرورش به مخابرات منتقل شد، آنها با تش ملاکریم رابطه بسیار گرمی داشتند، خیبر از مرحوم پدر من به نیکی یاد کرد و از او تعریف فراوان نمود، خداحافظی کردیم به منزل امدیم، خواب بودم تلفن زنگ خورد، برداشتم سید بیت الله علمدار بود، گفت: ما فامیل را جمع کردیم، جمعه جلیل این جا است، شما تشریف بیاورید، او چند دقیقه دیگر می رود، به رحمت الله زنگ زدم، او هم خواب بود بیدارش کردم، با ماشین به دنبال رحمت الله رفتم با او به منزل سید بیت الله رفتیم، میهمانان هنوز نرفته بودند، چند دقیقه داخل ماشین نشستیم تا آنها رفتند، وارد شدیم، تعدادی از سادات حضور داشتند، مسئله شورای شهر را مطرح کردیم پس از بحث و بررسی قول دادند که به تعدادی از آقایان ساطحی رای دهند، از آنها تشکر و به منزل آمدیم.