روز شمار انتخابات دوره دوم شورای شهر لردگان
روز پنجشنبه مورخ ۱۳۸۱/۱۰/۱۹ صبح زود تماس گرفتند، مراسم سال سردار جنگ در روستای چیلته دودرا است، بیا برویم، چون آقایان ماشین نداشتند، با نیسان رفتیم، آقایان عزیز مراد، نوروزی و آقا رضا داخل ماشین من بودند، بین را آقایان علی خون و سلطانعلی منتظر ما ماندند تا رسیدیم، ساعت ۱/۲۰ بعداز ظهر وارد مسجد روستای چیلته شدیم، مراسم تقریبا تمام شده بود، پس از فاتحه، آقای علی نقی حسین پور اصرار کرد برویم نهار بخوریم اما عزیزمراد گفت، ما نهار خوردیم، حدود نیم ساعت نشستیم بعد آمدیم لردگان، بعداز پیاده کردن همراهان، به طرف مرغداری رفتم، کارگران مشغول کار در مرغداری بودند، شب به منزل امدم، نوروزی تماس گرفت. عروسی دختر الیاس بامیری است، رفتم، چون عروسی شام را دیر می خورند، به اتفاق نوروزی، عزیزمراد به منزل ، درویش زیلایی، فضلعلی غریبی و یدالله شیروانی رفتیم، آقای شیروانی گفت: من به ساطحی رای نمی دهم، اما به رضا رای می دهم، به منزل الماس اسحاقی رفتیم، در خصوص انتخابات شورا صحبت کردیم و از آنها خدا حافظی کردیم به عروسی رفتیم، هرکدام مبلغ ۱۰۰۰تومان یوزی به خانواده عروسی دادیم، آن شب غذا مرغ و برنج بود. در عروسی کنار عبدالرضا اسفندیار بامیری نشسته بودم، عبدالرضا گفت: ممکن است... به خاطر ما به رحمت الله رای ندهد، اما من با نظر او مخالف بودم، تاکید کردم باید روی وحدت و انسجام فامیل کار کرد، بعداز عروسی به اتفاق نوروزی و عزیزمراد به منزل اقایان علی حسنی( مشهدی حمدالله) آقای حسنی نسبت به عملکرد دونفر از فامیل حسنی که وحدت ساطحی را خراب کردند انتقاد نمود و دعا کرد خداوندا کسانی که خرابی ساطحی را می خواهند نابود کند، به منزل هجیر حسنی و امیر طلا حسنی رفتیم نبوند، آقایان را پیاده کردم و به منزل آمدم. کنار منزل حسین دیدم یک پژو و یک پیکان پارک کردند، شک کردم پیکان رحمت الله باشد، پیاده شدم آهسته کنار پیکان رفتم دید، حسین و رحمت الله داخل پیکان نشسته اند. داخل پیکان شدم، گفتم فرود یک یاداشت به من داد که امشب باهم جلسه ای داشته باشیم، در همین حال، کرمو به حسین زنگ زدن، گفت آیا جعفر با شما ارتباط دارد، بعد گفت جعفر اول به امید خدا بعد حمایت شما و فامیل بامیری ثبت نام کرد، بعد از تماس کرمو من با گوشی حسینبامیری به فرود حسنی زنگ زدم گفتند، مادر مشهدی میرزامحمد مریض است رفتند قبر در بیاورند، چند دقیقه بعد فرود به حسین زنگ زدند و گفتند می خواهم جلسه ای باهم داشته باشیم، چون زمان گذشته بود به منزل رفتیم.